بنیتا و برسامبنیتا و برسام، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره

بنیتا و برسام دوقلوهای ناز ما

فقط 2روز دیگه

سلاااااااااااااااام فقط 2روز مونده تا دیدنتون ...تا لمستون....در آغوش کشیدنتون....بوئیدن و بوسیدنتون امروز سوم دی ماهه سال 90 ساعت 30/7 صبحه...قرار ما ساعت 8 صبح 5 دی ماه بیمارستان عرفان.....لحظه شماری میکنم......
3 دی 1390

مقدمه(بهار90)

بنام اویی که آفریننده همه از هیچ است....   بهار ٩٠ هنگامیکه ٦ سال از اولین روز ازدواجمون میگذشت متوجه وجود یک وجود عزیزتر از جان در بطنم شدم خوشحال و خرسند از این مطلب هنگامیکه میخواستم از وجود این نازنین مطمئن شم در کمال ناباوری متوجه ٢ضربان قلب و ٢ تپش شدم.  ابتدا فقط اشک بود و اضطراب..یک مسئولیت بزرگتر رو بر دوشم احساس میکردم.سرانجام با یادآوری دستهای یاریگر بهترین بهترینها تسلیم سرنوشت شدم.دختر و  پسر من در وجودم رشد میکردند و من باید خود را آماده پذیرفتن بزرگترین مسئولیت زندگیم میکردم.درد زیبایی در وجودم پیچیده بود.همسرم هم از   خوشحالی سر از پا ...
1 دی 1390

آخرین روزای بارداری

  سلااااااااااااااام نی نیهای نازم.امروز ٢٩ آذره.فردا شب یلداس.دیشب آخرین سونو رو رفتم.عزیزای من مامان این روزا حالش اصلا خوب نیست .انواع دردا بهش هجوم آورده ولی بخاطر شما تحمل میکنه.دیشب بعد سونو رفتیم با بابا دکتر .برای ٥ دی که دوشنبه هفته دیگه میشه وقت سزارین داده.هوررررررررا چند روز دیگه میاین تو بغل مامانی........ ...
29 آذر 1390

شمارش معکوس تا به دنیا اومدن نی نی ها

امروز 23 آذرماهه.36هفته و یک روزمه.چیزی به اومدنتون نمونده گل منگلای مامانی مرسی که تا حالا عجول نبودینو تو دل مامان موندین.از جمعه هفته پیش تا دیروز حسابی حال مامان بد بود و کلی سختی کشید.یه سرمای سخت خورده بودم با کلی تب و لرزو.. مامان نگرانتون بود 2قلوهای ناز...دوست نداشتم مریضی من به سلامتیتون آسیب بزنه. نمیتونستم شبا پلک روهم بذارم از بس حالم بد بود.مامان بزرگ مهربونتون کلی بهم رسید با بابایی هم چند تا دکتر رفتیم.ولی خدا رو شکر الان خیلی بهترم.اما هنوز خوب  خوب  نشدمااا.....تازشم شما وروجکها این چند روز حسابی پر کاری کردینو چیزی واسه من کم نذاشتین.با این حال نزارم شماها هم لگداتون قویترو چند برابر...
23 آذر 1390